+++ حدیث دل +++

این مثنوی حدیث پریشانی من است بشنو که سوگنامه ی ویرانی من است

امشب نه اینکه شام غریبان گرفته اند بلکه به یومن امدنت جان گرفته ام

گفتی غزل بگوغزلم شور و حال من است بعد از تو حسن شعر فنا کرد خیال مرا

گفتم مرو که تیره شود زندگانیم با رفتنت به خاک سیه میکشانیم

گفتی زمین مجال رسیدن نمیدهد جز چشم باز معرفت دیدن نمیدهد

وقتی نقاب محور یک رنگ بودن است معیار مهر ورزیدن سنگ بودن است

دیگر چه جای دل خوشی و عشق بازی است اصلا کدام احمق از این عشق راضی است

این عشق نیست فاصله ی قرن اهن است من بودنی که عاقبتش نیست بودن است

حالا به حرف های غریبت رسیده ام فهمیده ام که خوب تو را بد شناخته ام

حق با تو بود از غم غربت شکسته ام بگذار صادقانه بگویم که خسته ام

بیزارم از تمام رفیقان نا رفیق اینها چقدر فاصله دارند تا رفیق

من را به ابتذال کشانده اند روح مرا به مسند پوچی نشانده اند

تا این برادران ریا کار زنده اند این گرگ سیرتان جفا کار زنده اند

یعقوب درد میکشد و کور میشود یوسف همیشه وصله ی ناجور میشود

اینجا نقاب شیر به کفتار میزنند منصور را هر ایینه بر دار میزنند

اینجا کسی برای کسی کس نمیشود حتی عقاب در خور کرکس نمیشود

جایی که سهم مرد به جز تازیانه نیست حق با تو بود ماندن عاقلانه نیست

ما میرویم چون دلمان جای دیگر است ما میرویم هر که بماند مخیر است

ما میرویم گر چه ز الطاف دوستان بر جایجای پیکرمان زخم خنجر است

دل خوش نمیکنیم به عثمان و مذهبش در دین ما ملاک مسلمان ابوذر است


/ 0 نظر / 31 بازدید