زنى در نکاح فرزندش !!

گفتند: على علیه السلام دستور داد برگردانید و ما از شما مکرر شنیده ایم که با دستور على بن ابى طالب علیه السلام مخالفت نکنید.
در این وقت حضرت على علیه السلام وارد شد و دستور داد مادر جوان را احضار کنند و او را آوردند. آن گاه حضرت به پسر فرمود: ادعاى خود را بیان کن .
جوان دوباره تمام شرح حالش را بیان نمود.
على علیه السلام رو به عمر کرد و گفت :
- آیا مایلى من درباره این دو نفر قضاوت کنم ؟
عمر گفت : سبحان الله ! چگونه مایل نباشم و حال آنکه از رسول خدا صلى الله علیه و آله شنیده ام که فرمود:
- على بن ابى طالب علیه السلام از همه شما داناتر است .
حضرت به زن فرمود: درباره ادعاى خود شاهد دارى ؟
گفت : بلى ! چهل شاهد دارم که همگى حاضرند. در این وقت شاهدان جلو آمدند و مانند دفعه پیش گواهى دادند.
على علیه السلام فرمود: طبق رضاى خداوند حکم مى کنم . همان حکمى که رسول خدا صلى الله علیه و آله به من آموخته است .
سپس به زن فرمود: آیا در کارهاى خود سرپرست و صاحب اختیار دارى ؟
زن پاسخ داد: بلى !
این چهار نفر برادران من هستند و در مورد من اختیار دارند. آن گاه حضرت به برادران زن فرمود:
- آیا درباره خود و خواهرتان به من اجازه و اختیار مى دهید؟
گفتند: بلى ! شما درباره ما صاحب اختیار هستید.
حضرت فرمود: به شهادت خداى بزرگ و شهادت تمامى مردم که در این وقت در مجلس حاضرند. این زن را به عقد ازدواج این پسر درآوردم و به مهریه چهارصد درهم وجه نقد که خود آن را مى پردازم . (البته عقد صورت ظاهرى داشت ).
سپس به قنبر فرمود: سریعا چهارصد درهم حاضر کن .
قنبر چهارصد درهم آورد. حضرت تمام پولها را در دست جوان ریخت . فرمود: این پولها را بگیر و در دامن زنت بریز و دست او را بگیر و ببر و دیگر نزد ما برنگرد مگر آنکه آثار عروسى در تو باشد، یعنى غسل کرده برگردى .
پسر از جاى خود حرکت کرد و پولها را در دامن زن ریخت و گفت :
- برخیز! برویم .
در این هنگام زن فریاد زد: ((اءلنار! النار!)) (آتش ! آتش !)
اى پسر عموى پیغمبر آیا مى خواهى مرا همسر پسرم قرار بدهى ؟!
به خدا قسم ! این جوان فرزند من است . برادرانم مرا به شخصى شوهر دادند که پدرش غلام آزاد شده اى بود این پسر را من از او آورده ام . وقتى بچه بزرگ شد به من گفتند:
- فرزند بودن او را انکار کن و من هم طبق دستور برادرانم چنین عملى را انجام دادم ولى اکنون اعتراف مى کنم که او فرزند من است . دلم از مهر و علاقه او لبریز است .
مادر دست پسر را گرفت و از محکمه بیرون رفتند.
عمر گفت : ((واعمراه ، لو لا على لهلک عمر))
- ((اگر على نبود من هلاک شده بودم .))

/ 2 نظر / 3 بازدید
ساناز

قشنگ بود خوشم اومد تا دعوتت نکنم نمیای نه ؟ منتظرتم ..[لبخند]