متولد شدم در حالی که نمی دانستم به کجا وارد شده ام

متولد شدم درحالی که نمی دانستم برای زنده ماندن باید نفس بکشم

متولد شدم در حالی که با ضربه ای محکم فهمیدم باید از ته دل ضجه بکشم

و اینجا بود که برای اولین بار فهمیدم دنیایی که به آن وارد شده ام جای

راحتی نیست

متولد شدم در حالی که نمی دانستم آیا کسی از ورود من به این جهان

خاکی شاد شده است یا نه؟

متولد شدم در حالی که خاطراتی مبهم از سرزمینی بهشتی داشتم و

کودکانی از جنس نور که همبازیان من بودند

متولد شدم در حالی که خود هیچ نقشی در آمدن به این دنیا نداشتم

اما...

تولد من هیچگاه به آن صبح زمستانی محدود نشد...

من بار ها و بارها متولد شده ام به گونه ای که نمی توانم بگویم چند بار...

هر بار که از سرزمینی بهشتی مرا میخوانند من دو باره متولد می شوم

هر بار که به قدر ذره ای بهشتی می شوم دوباره متولد می شوم

هر بار که به قدر سر سوزنی انسانیت را حس می کنم دوباره متولد می شوم

و تا زمانی که تولد پیاپی من ادامه بیابد من هیچگاه معنی مرگ را نخواهم

فهمید.

آری تولد من حتی بعد مرگم نیز ادامه خواهد داشت...