من هنوز خاک زیر پاهای تو هستم،
من هنوز عاشقم!
هنوز وفادارام،
من هنوز چشم انتظارم.
من برای بغض صدای تو دلتنگم
و برای چشمهای تو می میرم،
من با تو عشق را لمس می کردم،
من با تو روز را می فهمیدم و شب را حس
می کردم،
من با تو به گذشت زمان عشق می ورزم
و امروز به گذشت زمان افسوس
می خورم.
من هنوز این حقیقت تلخ را باور ندارم.
من هنوز نسیم سرد کویر را بر گونه های تو حس می کنم.
من هنوز دستهای تو را در دستهایم دارم.
من هنوز با اندوخته ای از عطر شا نه های تو تنفس می کنم.
تو را بازیچه باید کرد شاید،
تو را پرپر زنان غنچه باید کرد شاید،
تو را با دل رفیق و مونس و و همدرد باید کرد شاید،
برایت بارها باید بگویم که در رگهای من جاری شدی چون خون،
که از من ساختی بار دگر مجنون شاید،
با تو باید بود، با تو باید رفت تا غروب یک حقیقت تلخ.
به دنبال تو تا خورشید باید رفت.
ز دست تو به تاریکی کوهستان غم باید
سفر کرد شاید.
به پیش پای تو چون یک مشت خاک بی بها گردم شاید،
برای قلب تو خدا گردم شاید.
نمی دانم که در جای نگین تاج زرین نگاهت جای می گیرم
و یا در زیر پاهای تو بیرحمانه می میرم.
نمی دانم که بعد از سالهای سخت و دشوار که بعد از روزهای گرم و شیرین،
زمان مُردنم آیا در آغوش تو خدا جانم را می گیرد و یا این آرزو در نطفه
می میرد؟!
تمام لحظات را سپری کردیم تا به خوشبختی برسیم،
افسوس که خوشبختی همین لحظات بود و ما ندانستیم.
من اینجا بس دلم تنگ است و
هر سازی که می بینم بد آهنگ است.
بیا ره توشه برداریم و راه بی برگشت بنمائیم،
ببینیم آسمان هر کجا
آیا همین رنگ است؟!